بی انرژی
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:25
باز سطح انرژیم اومده پایین !xa0حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. دوست دارم همش خونه باشم . امروزxa0یه بچه گربه ی لوس و تنبلم . البته ممکنه دلیلش این باشه که هزارتا کار سرمریخته و روز به روز به زمان ژوژمان
فردا صبح بیدارم نکن
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:25
من از خودم معذرت میخوام که فقط یه وقتایی، اونم آخر شبا یادم میوفتهکه من ربات نیستم . آدمم هنوز ... میتونم ناراحت بشم ، ضعیف بشم ، غصهبخورم و ..xa0چرا یه چیزایی درست شدنش انقدر طول میکشه ؟xa0
پاول
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:25
قدیم ها یه پست مفصل من باب دلتنگی نوشتم ولی چون الان پیداشxa0نمی کنم که بذارم ، به گفتن یک جمله اکتفا میکنم : دلتنگی فرآیند عجیبیه!xa0*میدونید ، دارم فکر میکنم با مردی که تنهاست و احتمالا دچار بحرانxa0چهل سالگیه و ترجیح میده دائم از فشار کار غر بزنه و عین بچه ها بهونه یتخت خوابش رو بگیره، چه برخوردی...
بستنی کیم
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:25
برید آخرین فایلی که گذاشتم چنل رو گوش بدید ...xa0آدرس چنل اون کناره :))xa0به بی ادبی هاش هم توجه نکنید ( البته الان که گفتم بُلد تر شد )xa0
کابوس
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
کل دیشب رو خواب بد دیدم .. اخرش هم که صبح شده بود یه کابوس نیلوبلاگبه تمام معنا دیدم ، انقدر تو خواب گریه کردم که با گریه پریدم و هنوزمدلم میخواد گریه کنم ...خیلی بد بود ...شده تو خواباتون حس کنید آدم دیگه ای هستید ؟xa0
غرغر
-
تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
بعضی وقتا کسایی رو اذیت میکنم که نفسم به نفس شون بنده !xa0بعدم خودم تا مدت ها غمبرک میزنم ... ولی کلا اینجوری ام که واسه همه اولتخته گاز میرم بعد در تنهایی خودم پشیمون میشم ، غصه میخورم :|xa0برای همین تصم
لیا
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
اصلا حرف که میزنه کلافه میشم .xa0قبل از اینکه راه بیوفتم میپرسه کجام و برنامه ی امروزم چیه ؟xa0میگه مراقب خودم باشم . میپرسه چه ساعتی برمیگردی ؟ بیام دنبالت؟میگم که خودم ماشین دارم ... باز میپرسه دیر میرس
دوستام
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
حالا بگذریم از اینکه چون زندگیم روتین شده اعصابم بهم ریخته ،مناز دوستام دور میشم مریض میشم :(آدم های جدید هم که اصلا حرفش رو نزن -_-xa0مری که قرار بود این هفته ببینمش ولی پیش اومد و یهویی رفت استانبول. .مهی هم که تا میایم بهش بعد از کلاس برسم شب شده باید برگردم خونه کهبه کارای اینجام برسم ...ولی واق...
کویر
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
من باب مبحث خشکی پوست و معضلاتش باید خدمت تون عرض کنمکه سه ساعته با حوله نشستم و دارم فکر میکنم چرا یه دستگاهی نمیسازنکه بتونیم باهاش کمرمون رو لوسیون و روغن بدن بزنیم :|xa0xa0
بیکار
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
انقدر دنبال کار گشتم دیوونه شدم :/xa0یه مدت بیخیال شده بودم و به فکرش نبودم اما باز احساس بی فایدگیو خجالت میکنم ...xa0
حیات
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
چند سال پیش ، یه روزی اومدم و گِله کردم که میترسم از ایران بره ویه خواهر ، دوست ، دختر عمو و یک عزیز رو از دست بدم ...xa0با اینکه یه شهر دیگه زندگی میکرد و شاید دیر به دیر هم رو می دیدیم ،فکر رفتنش غمگی
درباره مری
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
هفته ی خیلی خوبی داشتم . چهارشنبه رفتم دنبال مری و به پیشنهادشxa0رفتیم یه رستوران فوقالعاده قشنگ ... من عاشق وقت گذروندن با مری ام.وقتی دبیرستانی بودیم انگیزه ی مدرسه رفتنم بود و الان هم با این کهخیلی
خورش به
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
دلم برنج دودی و خورش به مامان رو میخواد ... با سبزی خوردن وxa0ماست.منو یاد پاییز های بچگیم میندازه
امروز
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
روز پر مشغله ای بود .بخاطر پریودم صبح نیم ساعتی به خودم جایزه دادم و بیشتر خوابیدم.xa0بعد بلند شدم و یکی از اون صبحونه های مورد علاقم یعنی تست پنیریxa0با یه لایه پنیر پارمسان اضافه و حسابی برشته درست کردم
عبوس
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
برای چندمین بار تو چند ماه اخیر وارد مغازش میشم . کسی نیست.برمیگردم بیرون، نشسته سرش تو موبایلشه.xa0 اشاره میکنم که بیاد.به سختی از موبایلش دل میکنه و میاد . خوشرو نیست و چهره سرد وبی روحی داره . چشم ه
زن
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
متاسفانه وقتی پریود میشیم کنترل احساسات مون دست خودمونxa0نیستxa0. اصلا این طور بگم که تو این یکی دو هفته ، عقل چمدونش روجمع میکنه میگه من رفتم مرخصی :))xa0
آخرین نفر
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
گاهی هم فکر میکنی خب همه چی تموم شد ، حالم خوبه و اتفاق بدی همکه نیفتاده ... ولی ته ته ته دلت انگار غروب جمعه اس ، تو هم آخرین آدمxa0باقی مونده رو کره ی زمینی :(
ماشین
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:00
مامان میگه این ماشینِ میدونه دوستش نداری ، هی اذیتت میکنه :))البته اون تعمیرکار آشنای پدر هم همین رو گفت ،گفت: خانوم فلانی چراxa0این ماشین انقدر شما رو اذیت میکنه ؟xa0البته این بار تقصیر اون نبود ، دزد عز
میگذره
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 15:36
واقعا دوست داشتم الان که توی نابودترین اوضاع روحیxa0هستم یکی بود دستم رو میگرفت تا از جام بلند بشم .xa0الان با خودم قهر کردم ... با همه قهر کردم ... دوست ندارمxa0جایی برم با کسی حرف بزنم ... اینجور وقتاس که
سرکوبگر
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 9:28
هر چی خواستم بگم ، جمله ها و کلمه ها کنار هم چیده نشدن!اره خب من نمی دونم وقتی برای یکی ذوق میکنم و ضعفمیکنم چطوری باید بیانش کنم ...xa0من فقط بلدم تو دلم هی مثل مامان بزرگا قربون صدقه برم..بعد یه آن به خودم بیام و بگم :واه واه چه غلطا .. کی گفتهمیتونی اینجوری غش و ضعف کنی -_-xa0خود سرکوبگری کار عجی...