ترس - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 14:00
ترس فلج کننده اس...میتونه تموم آرزوهات رو بگیره! همین الان...نه که الان...چند وقت پیش به تنها زندگی کردن فکر کردم.نتیجه اش چی شد؟ نتیجه اش اینه که از اون موقع سمت اپ آموزش زبانم نرفتم و هیچی تمرین نکردم. تنها و مستقل زندگی کردن واقعا برای من یه چالش بزرگه...اونم یه کشور دیگه! من نمی تونم اینجا مستقل...
سیم آخر - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
دیگه این بار بدجوری زدم به سیم آخر!شاید هم یه جو زودگذره...اما دلم میخواد بعد از این ترم انصراف بدم . حیف که دوست دارم دست پر برم وگرنه تمومش میکردم این عذاب هر روزه رو!
فرایند فرزند آوری - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
یعنی هر وقت مامانم از پروسه بارداریش میگه و اینکه من یه بچه ناخواسته بودم،ناخودآگاه حالت تهوع بهم دست میده...از زن بودن متنفر میشم،از مادر شدن.. از پرورش دادن یه موجود دیگه تو وجود خودم... یعنی اگر بعد از صد سال یکیو پیدا کنم که بخوامش،تهش سر اینکه بچه بیاریم و نیاریم دعوامون میشه و مجبور میشم به خد...
دنیای وارونه - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
میدونید؟ آدمی مثل من میتونه از الان شرکت خودش رو داشته باشه و هی توگوشش بخونن باید از الان وارد بیزینس بشی و راه و چاه رو یاد بگیری.. بعد خودش هی از زندگیش متنفر باشه و پیش خودش بگه قرار نیست دیگه برای کسی زندگی کنم قرار نیست قرار نیست... واقعا چرا من تو زندگی انقدرر احساس پوچی میکنم؟ اصلا مگه قراره
برای عزیزترین عمه دنیا - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
والا راستش رو بخواید یادم نمیاد چندم چه ماهی فوت کرد.یادمه اون سال تو ماه رمضونبود. هر سال می نویسم ازش و شاید این روند تا سال ها هم ادامه داشته باشه.. چون این داغی بود که سرد نشد،بدتر و بدتر شد. دلتنگیش وسیع تر شد...عمیق تر شد.من که موقع خاکسپاریش یه قطره اشک نریختم چطور شد که هر بار مزارش رو می بی
چرا - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
نمی دونم چرا نمی نویسم!یه وقتایی یه حرفایی به ذهنم میرسه و میدوئه نوک زبونم اما حال و حوصله ی تایپ شدن رو ندارن و ناخودآگاه از یه ور مغزم و دلم پر میکشند... شاید دلیل اصلیش بی مخاطبی باشه! یه زمانی تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که خونده بشم.چون هیچ کسِ هیچ کس من رو نمی شنید...اما حالا بعد از این همه سال
صد سال تنهایی - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
من نمی دونم اگر قرار بود آدما انقدر تنها باشند،پس چرا خدا حس تنهایی روتوی وجود ما گذاشت؟ چرا انقدر احساس تنهایی میکنم؟ انقدر بی پشتیبان؟ همش نگران دیگرانم...نگران همه...ولی انگار هیچ کس من رو نمی بینه... الان انقدر ناراحتم که حتی نمی تونم چیزی بنویسم! نه روحیه ای و نه دست حمایتگری...و نه حتی کسی که
کارخونه پرنسس پروری - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 6:14
مدتیه که توی اینستاگرم پیج های مامان هایی رو دنبال میکنم که بچه اولشون بهدنیا اومده و روزمره نگاری می کنند و از بچه هاشون (دختراشون) عکسایی رو شر میکنند.یکی دو تا از این پیج ها برام خیلی دوست داشتنی اند...چون مامان خانواده یه خانوم با فکره که سعی می کنه از لحاظات زیبایی رو با بقیه به اشتراک بذاره و
:| - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
خلاصه که نشد که بشه :|نصف شبی خون خونم رو میخوره...چون من واقعا آدم ساده ایم..چون از هر رفتار خوب و بدون غرض من سو برداشت میشه -_- هر چی میخوام فکر کنم دیگه زمونه ی خط و مرز کشی های جنسیتی گذشته میبینم نه،هنوز یه سری افکار پوسیده شون درگیر مسائلی این چنینه که الان فلانی یه کامنت گذاشت،پس حتما یه منظ
درباره ی آ.رَ.ش - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
توی اکیپ خودمان بودیم.یکی از بچه ها چیزی گفت،خیلی خندیدیم... داشتیم شلوغ کاری می کردیم.یکهو آسمان سیاه شد و موجی از جمعیت به سمت درهای خروج دویدند...یکی فریاد زد :دو سه تا دختر رو جلو در آتیش زدن! از ترس چشم هایم دو دو میزدند.دخترها هراسان می دویدند و پسرها می خواستند جلوی گیر افتادن شان را بگیرند..
من از به جهان آمدنم دلگیرم - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
یه وقتی این شعر آذر رو خوندم...با اینکه به شدت دوستش داشتم ،پیش خودمفکر کردم :چقدر منفی باف ! حالا می فهمم.. چند وقتیه که هیچ چیز من رو به دنیای اطرافم وصل نمی کنه...این یعنی حتی بزرگترین ثروتم،خانواده ام، هم مانع من از فکر کردن به مرگ نمیشه! انقدر نسبت به همه چیز بی تفاوت و دلزده ام که اگر بهم بگن
دلــــــــــتنگی یعنی تو...دلـــــــــــــشوره یعنی من! - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
دلتنگی حس عجیبی ست.دلتنگی ابعاد زیادی دارد.... دلتنگی حجم دارد... اوایل به جای خالی افراد و اشیا زل میزنی و اعتراف میکنی دلتنگ شان شدی...نه که صد سال بعد از دوری شان...همین که طبق عادت یک ساله،دوبار در هفته نمی بینی اش ،یعنی آغاز حس غریبی به نام دلتنگی! بعد هی آن حس سمج را پس میزنی و با خودت مبارزه
. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
همه چیز خوب به نظر میاد!منم به نظر خوب میام... جدیدا نوشتن اولویت آخرم شده... انقدر که ته کشیدم و حرفی نیست... دیگه اینکه نمی نویسم فعلا تا وقتی که احساس کنم باید دوباره شروع شه! اونایی که خبر گرفتید ممنون :) خیلی ممنون xa0 +میدونم غیبتم کبری شده...میخونمت گاهی...حرفامم تو دلم میزنم :))
این بار "سین" - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
روز تولد بعضی آدما ممکنه تا ابد تو ذهن آدم حک بشه...بعد روز تولدشون که میرسه ، از صبح هی به فکرشونی و هی پیش خودت میگی تبریک بگم؟ نگم؟ خلاصه که دارم خودم رو توجیه میکنم...چون از دو روز قبل از تولدش یادم بود و هی با خودم کلنجار می رفتم.عاقبت تبریک خشک و خالیم رو گفتم و البته جز یک کله "ممنون" انتظار
حماقت - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
الان که فکرش رو می کنم می بینم با حماقتم و ننوشتن بی دلیلم،کلی دوست خوب رواینجا از دست دادم...البته هرگز به خودم اجازه نمیدم بودن های همیشگی عزیزی رو نادیده بگیرم که ندیده و نشناخته انقدر حواسش به همه چیز هست و من رو با مهربونی بی پایانش شرمنده می کنه :) دیشب از سفر رسیدم و هنوز خستگی راه به تنمه...
سفرنامه - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
یکشنبه پیش تهران رو به مقصد تف.لیس ترک کردیم.گرج.ستان انتخاب من نبود امابا تصمیم خانواده تصمیم گرفتیم که بریم.طول سفر یک هفته بود که برای گشتن خود تف.لیس مدت زیادی بود اما خب ما چون تور پنج شبه پیدا نکردیم ترجیح دادیم زمان بیشتری داشته باشیم تا کمتر! هتلی که انتخاب کردیم سی دقیقه تا مرکز شهر فاصله د
اندر احوالات روزهای جهنمی - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
در واقع باید بگم با شروع هوای جهنمی و بسیار گرم:وقتی هندزفیری توی گوش کسیه باهاش حرف نزنید اگر حرف میزنید لطفا پیشنهاد ندید اگر پیشنهاد میدید روی پله برقی نباشه اگر روی پله برقی پیشنهاد میدید حداقل حرف تون رو محکم بزنید نه با ایما و اشاره و اگر محکم و قاطع حرف نمی زنید ،سه ساعت با قیافه مظلوم قصه حس
به دنبال آرزوها - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:07
این چند روز خیلی سایت ها و دفاتر حقوقی رو زیر و رو کردم ببینم چیزی در موردبورسیه ها و هزینه تحصیل تو کشورای دیگه ،دستگیرم میشه یا نه! بیش تر تو کشورهای اطراف دنبال دانشگاه بودم،اما خب اکثرا رشته مورد نظر من رو نداشتند و یا به دلیل نبود امنیت مجبور شدم کلا بهش فکر نکنم. خیلی مسخره است که من به راحتی
آشفته نویسی - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 9:17
میگه بیا ببینمت،این یعنی اون میخواد منو ببینه،به احترام کمکش و سنش قبول می کنم...بعد حاضر نیست دو دقیقه بیاد جایی که من هستم،میگه تو بیا :||| موبایلم رو خاموش میکنم و دیگه جوابش رو نمیدم... *** چهارمین کیس آشناییش رو هم بهم معرفی میکنه...بهش میگم حالم ازت بهم میخوره! قهر میکنه...از ته دلم میگم به در...
تو نیستی - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 17:16
تمام آهنگ هایی که اخیرا اومده یه طرف، تو نیستی از نیک. پی جان هم یه طرف! چرا انقدر آهنگ هاش رو دوست دارم؟ -_- xa0 xa0 xa0 xa0

برچسب‌های مرتبط

تو نیستی که ببینی | تو نیستی | تو نیستی و من | ناگفته ها | ناگفته های تاریخ | ناگفته حافظ ناظری | ناگفته های | ناگفته های تاریخ ایران | ناگفته های دین | ناگفته های عاشورا